ღتشنه ی زمزمه ღ

خدایا بهت نیاز دارم کمکم کن


 

بهار من پُر شکوفه های یخ زدست

پر گلای پرپرِافتاده تو قابِ پنجرس

بهار من زیباست

ولی

از غرورش گریزونم

میگه بهم شکوفه ام

«تو مایه ی وجودمی »

اما بعد افتادنم

با این که می دونست دارم یواشکی می بینمش

با اون نگاه دلرباش

با اون صدای پر نواش

رو به رقیبم کرد و گفت

«تو مایه ی وجودمی »

 

 





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦




 

آسمان ، کشور سبز آرزو ها ، چشمه ی مواج و زلال نوازش ها

امید ها  و ... انتظار ! انتظار! ... سرزمین آزادی ، نجات ، جایگاه بودن

 و زیستن ، آغوش خوشبختی ، نزهتگه ارواح پاک ،فرشتگان معصوم میعادگاه انسان ها ی خوب از آن پس که از این  زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند !





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
کلمات کلیدی :آسمان




گاهی سخته برام ازت بنویسم

 

 

از بس بزرگی و بی انتها تو ذهن کوچیک من نمی گنجی

 

 

می دونم در برابرت هیچم

 

 

اما بازم پرو هستم و ازت می خوام بهم توجه کنی

 

 

چون تنها کسی هستی که از التماس کردن بهش احساس لذت می

 

کنم با تک تک سلول های وجودم می خوام بهت بگم معبود من دوست

 

 

دارم

 

 

 

 

 

 

>>تنها ترین من تنها نزار منو ...

 





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
کلمات کلیدی :خدا




 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد. گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند. -این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. خداوند سری تکان داد و فرمود:بله. یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان. یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید . خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی . بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است. فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟ خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا'' حیرت انگیزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گریه می کنند. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ایستند. وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قید و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند. در مرگ یک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد فرشته پرسید:چه عیبی ؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند







نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۱




خدایا

 

خدایا کمک کن من را کمک کن  این پروانه ی افتاده در آب را

 

خدایا کمک کن آن پیرمرد تهی دست را که برای لقمه نانی آن دست نهیف و لاغرش را

 

پیش این آدم های بی احساس و خو د بین دراز نکند

 

خدایا به من کمک کن تا ادمی بشوم محکم ، قوی و بی نیاز  و موفق

 

خدایا دلم شکست وقتی گریه آن طفل را  پس از سیلی مادر بی مهرش دیدم

 

خدایا دلم شکسته از خودخواهی آدما

 

خدایا چرا این همه آدم ها بی مهر شده اند

 

 

 

 

حتی خود من !

 

 

 





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱



 

دلم گرفته

کاش یکیو داشتم که باهاش به آرامش برسم

یکی که درکم کنه

کاش بود

 

 





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤



 

 

خدا

نه برای خورشید

و نه برای زمین

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است

 

کاش می تونستم اون چیزایی که تو دلمه اینجا بنویسم اما نمی تونم !!!!





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦



 

سال نو مبارک

 امیدوارم سال خوبی داشته باشید

 

 

 بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز

  بهار زندگیتان بی انتها باد





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸



 

47 سال کم نیست یعنی یه شوخی باعث بشه ادم 47 از عشقش دور بمونهامروز یه

داستان خوندم خیلی خلاصه براتون تعریف می کنم :یه روزی از روزای خدا دختر داستان ما عاشق معلم نقاشی برادرش می شه و اونم

 

همین طور، اما پسر دایی  این دختره هم از خواستگارای دخترداستان ما بوده ولی اون

میگه من فقط اونو دوست دارم یه روزی مرد  عاشق داستان ما می خواسته با عشقش

شوخی کنه به اون خیلی جدی  می گه من فک کنم تو با پسر داییت  ازدواج کنی

خوشبخت تری چون اون پول داره و خوشبخت می شی این دختر داستان ما از اون

جایی که یکی  بهش گفته بود همیشه غرورت رو حفظ کن میگه اره اتفاقا خودم هم

همین نظرو دارم  و اون اصلا فک نمی کرده عشقش داره باهاش شوخی میکنه 47 سال

می گذره  تنها میشه دختر ما به یاد قدیم می ره تو محله ی بچگیاش که حالا پارک

شده بود و اون جا بوده که بعد 47 سال دوباره این دو نفر همدیگرو می بینم با این تفاوت

که پسر داستان ما به یاد عشقش ازدواج نکرده بود و حقیقت اون روزو که یه شوخی من

باعث شد از هم جدا بشیم واسه عشقش می گه و حالا فقط 5 شنبه این دو در اون

پارک همدیگرو می بینن .

 

 

 

 

 





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٥




 





نویسنده : یه دختر عجیب ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤